تبليغاتX
عاشق دل شکسته - آخرین انشاء
   
 

                            

 


 

آخرین انشاء

خانم ایناهاش اخر دفتر نوشتم...و با ترس انشاءشو به خانم نشون داد و خانم معلم دید که حسینی انشاء مفصلی نوشته ..بر خلاف اکثر اوقات که انشا نمی نوشت...خانم معلم دفتر را به حسیني داد و تا رسیدن به نیمکت بعدی به او نگاه میکرد



بعدی به او نگاه میکرد
حسینی دختری بسیار ساکت و گوشه گیر بود...همیشه تنها به مدرسه می آمد و تنها میرفت لباسهایش معمولا کهنه اما تمیز بود با هیچکدوم از بچه ها قاطی نمی شد حتی چند باری که از او برای درس خواندن و یا جشن تولدم دعوت کرده بودم سریعا پاسخ منفی داده بود....همیشه تو خودش بود......درون آرامی نداشت
خانم معلم آخرین دفتر را که دید......در حالیکه به درز موزائیک های کف کلاس خیره شده بود..چند بار عرض کلاس را طی کرد....رو به کلاس ایستاد و نگاهش در جائیکه حسینی نشسته بود متوقف شد.. و گفت: حسینی. ...حسینی رو پاهاش ایستاد سرش را پائین انداخت و مضطرب گفت: خخانمم ااگگه میشه یه دفعه دیگه....خانم گفت من برای خودت میگم آخه نمره هات تو دفترم خوب نیست حالا که انشاتو نوشتی بیا بخون......حسینی نگاه سریعی به بچه ها انداخت...دفترش را برداشت..آهسته آهسته فاصله نیمکتش تا جلوی کلاس را پیمود..رو به کلاس ایستاد..دفترش را مقابل صورتش گرفت ساکت ایستاد. همه با تعجب منتظر بودند..رنگش کاملا پریده بود..نگاهی به معلم انداخت از کنار دفترش نگاهی به بچه ها کرد.....به چه فکر می کرد...؟ به غرورش..!!!؟ به زندگیش..!!!؟ یا به نمره انشایش..!!!؟ به هرچه فکر میکرد دلش نمی خواست انشایش را بخواند ولی دیگر دیر شده بود...آب دهانش را قورت داد..چند بار صدای گرفته اش را صاف کرد و بالاخره شروع کرد
پدرم...!!!!!!؟اگر چه در این شانزده سال که نه..دراین شانزده هزار سالی که از عمرم گذشته است حتی برای یکبار پاسخی محبت آمیز از شما نشنیده ام..باز به خاطر اینکه دل خانم معلم خوش باشد به تو سلام میکنم..سلامی در دفتر انشا و یا در آخر دفتر املاء..ایجا خانه نیست که قبل از آمدنت خود را به خواب بزنم و منتظر لگد های مستانه تو باشم...اینجا کلاس است..با این حال ایجا هم احساس امنیت نمیکنم..و با اینکه سراپای بدن کبود شده من درد میکند احساس میکنم پشت سر من ایستاده اید و جرات درد و دل کردن با خانم معلم را هم از من گرفته اید.!! پدرم :من یک عمر در شکنجه گاهی که نامش را خانه گذاشته اید..بد ترین شکنجه های جسمی و روحی را تحمل کرده ام و باز هم تحمل خواهم کرد و شما هم نه به خاطر خدائی که هرگز نشناختید..بلکه به خاطر آبروی من درکلاس..به خاطر نمره انشای من...ویا بخاطر اینکه در نظر خانم معلم و بچه ها شاگرد تنبل و بی انظباطی شناخته نشوم...به خاطر اینکه تحقیر نشوم..اگر چه تحقیر ها و عقده ها جانم را به لب آورده است...به این خاطر و به هزاران خاطر دیگر برای مدتی به دیار دور دستی بروید تامن برای شما نامه ای بنویسم و آ رزوهایم رابرایتان بگویم.....پدر عزیزم..خانم معلم نفسش از جای گرم بلند می شود!!! او از ما خواسته است نامه ای برای شما بنویسم و از شما بخواهم که در تابستان مرا به ییلاق ببرید!!!و آ رزوهای دیگرم را براورده کنید..او نمیداند کلمه آرزو در خانه ما کلمه ای زشت و بی معناست..او نمیداند سالها پیش این کلمه را همراه جسد مادرم به خاک سپردید!! او نمیداند که من هر ساله این کلمه را با جوهر پاکن از متن کتابهای درسی ام نیز پاک می کنم...او نمیداند که اگر شما بفهمید حتی اگر موضوع انشای من این باشد برای همیشه از درس خواندن مرا محروم خواهید کرد!!!...پدرم شما یک عمر است مست و مخمور در کنار خانه افتاده اید و من پیوسته از این کارتان در عذاب بوده ام..اما امروز از شما میخواهم تا پایان انشایم همچنان مخمور بمانید..به شما قول میدهم که فردا بعد از بازگشت از مدرسه و گرفتن نمره انشا این چند صفحه را پاره پاره کنم و در سطل زباله همسایه بریزم تا شما نه انشاء را ببینید ونه بخاطر پاره کردن چند صفحه کاغذ مرا به باد کتک بگیرید!!! پدر نامهربانم:نه.. من نمیخواهم به ییلاق بروم و خستگی یکساله را از تنم بزدایم..زیرا تن مجروح من آنقدر درد میکند که خستگی را احساس نمیکند!!..شما برای رفع این مجروحیت ها فقط یک شب از سال را بهانه جویی نکرده مرا به باد کتک نگیرید و بگذارید این خانه آرام باشد..مطمئن باشید که من هرگز هوس ییلاق نخواهم کرد..زیرا امواج سهمناک دریای متلاطم این خانه بیرحم تر از امواح تمام اقیانوس هاست که هر لحظه بر بنیان من میکوبند!!!! نه..نه من هرگز آرزوی دیدن شبهای ساحل و احساس برخورد نسیم دریا را بر بدن عریانم ندارم..فقط از شما میخواهم شبها مرا با آن شیشه لعنتی برای خریدن آن مسکر جهنمی در دل ظلمت از خانه بیرون نفرستید..!!! بیاد دارید آن شب یخبندان که مرا به همین منظور فرستاده بودید..هنگام بازگشت سگی مرا دنبال کرد..و من زمین خورده بودم وآن شیشه کثیف شکست با من چه کردید!!!!؟بیاد دارید التماسهای مرا که لا اقل بگذارید که در گوشه حیاط بنشینم تا از گزند سگها مصون بمانم را چگونه پاسخ دادید!!!!؟ آن شب هر چه بود بر من گذشت و کبودی کتکهای آنشب با کبودیهای قبل و بعد در هم آمیخت...اما فکر اینکه چگونه ارزش من از آن شیشه کثیف نزد شما کمتر است همواره مرا عذاب میدهد...من نمیخواهم به ییلاق بروم..از کرانه سرسبز خزر.از جنگلهای پوشیده از درختهای نارون و بلوط..سرو و سپیدار از عطر بوته های وحشی تمشک از خوش رقصی برگهای سپیدار مقابل نسیم از آواز بلبلان واز شقایقهای وحشی که پهنای دشت و جنگل را پوشانده اند..بیزارم..!!! اینها پست تر از آنند که ذهن مرا بخود مشغول سازند..نه پدر من نه آرزوی دیدن ییلاق را دارم و نه دلم میخواهد که در کرانه دریا بدوم..گیسوان خود را به دست با بسپارم و ماسه ها را به هوا پرتاب کنم ونه خود را از فرط شوق و لذت در آغوش شما بیندازم و نه از شما انتظار دارم که مرا به سینه خود بفشارید و مرا جزئی از وجود خود حس کنید!!!! پدرم گناه فرزند گستاخ خود را ببخشید....دلم میخواهد یکبار آن هنگام که از ترس بهانه جویی ها و تنبیه های شماخود را به خواب زده ام اگر غرورتان اجازه میدهد آرام آرام دستهای خود را بر روی موهایم بکشید و لبان سیاه و زمخت خود را که از فرط استفاده از مخدرات به این وضع در آمده را روی گونه ام بگذارید که از هر ییلاقی و ار هر هدیه ای با ارزش تر است.....پدرم..ییلاق را لذت ییلاق را صدای دریا را..جنگل را آواز مستانه مرغان وحشی را ..حتی رطوبت هوای ییلاق را از فرستگهای دور حس میکنم..اما افسوس ..وجود شما را از این فاصله نزدیک به عنوان یک پدر حس نمی کنم....پدر نامهربانم..انسانهای زنده آرزوی ییلاق دارند و من مرده ای هستم که فقط به خاطره محبت های مادر از دست رفته ام حرکت میکنم..آخر او برای شما مرده است چون هر شب هنگامی که بعد از ساعتها رفتن به رختخواب به خواب میروم.مادرم همراه فرشته ای بر بالینم حاضر گشته..جای جای بدن رنجورم را نوازش می کند..مرحم می گذارد..میبوسد..اشک میریزد و صبحگاهان نگران مرا ترک می کند....نه پدرم من نمیخواهم به ییلاق بروم
سکوت حاکم بر کلاس از هر طرف با صدای هق هق بچه ها میشکست...همه می دیدیم اشکهای خانم معلم از زیر عینکش بر گونه هایش میلغزند و روی میز بر روی دفتر حضور و غیاب می ریزند..حسینی سراپا می لرزید و نگاهش خطوط دفترش را تعقیب می کرد گویی تصویر پدرش روی صفحات دفترش جان می گرفت...زمان از حرکت ایستاده بود..مدتها بود زنگ خانه را زده بودند بابای مدرسه که از داشتن فرزند محروم بود کنار درب نیمه باز کلاس ایستاده بود و میگریست..شاید در این آرزو بود که ای کاش حسینی دختر او بود
حسینی با صدایی خشک ادامه میداد...نه پدرم من نمیخواهم به ییلاق بروم..بگذارید حالا که میتوانم دردهایم را در فاصله ای از خانه تا مدرسه و در نبودن شما بگویم ..از دردناکترین زخمی که سالهاست بر قلبم نشسته و پیوسته آزارم میدهد بگویم.آیا از آخرین روز زندگی مادر چیزی بیاد می آورید؟؟.بیاد دارید هنگامی که آن بیماری کشنده سراسر وجود مادر را پیموده بود با پیکر نیمه جان مادر چه کردید..بیاد




خانم معلم با مشت محکم روی میز کوبید و هق هق کنان فریاد زد بس کن جگرم را آتش زدی..صدای حسینی به یکباره خاموش شد..دهانش نیمه باز بود..چشمانش را به خانم معلم دوخت..گویی میخواست فریاد بزند و خود را در آغوش خانم معلم بیندازد!! اما دهانش توان فریاد و پاهایش توان حرکت نداشتند...حسینی مقابل نگاه های حیرت زده معلم و بچه ها به زمین افتاد
فردای آنروز هنگامی که از گورستان به طرف مدرسه باز می گشتیم آنچنان سکوت مرگباری بر فضای داخل اتوبوس حاکم بود که گویی هیچکس بر آن سوار نبود.....شاید همه در این اندیشه بودند که دیگر دوست ندارند به ییلاق بروند

 

نوشته شده توسط پری در سه شنبه 23 مهر1387 و ساعت 16

 
 

 

 



یادمان باشـد اگر شـاخه گــلی را چـیدیــم

وقت پرپـر شدنش سوز و نوایی نـکـنـیم

یــادمــان بــاشـــد ســر جـــاده عـــشـــق

جز برای دل محــبــوب دعــایی نکــنــیــم

یادمان باشد از امروز خــطایی نــکـنــیــم

گر که در خویش شکستیــم صدایی نکنیم

یادمان باشـد اگر خاطــرمان تـنـها مــانــد

طلــب عــشــق ز هر بی سر و پایی نکنیم


 

 

 

 

 

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin