تبليغاتX
عاشق دل شکسته
   
 

                            

 


 

7%

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!

(تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید!
من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم!)

نوشته شده توسط پری در شنبه 19 مرداد1387 و ساعت 2

 
 

 

 

دو داستان کوتاه

نیکی و بدی

لئوناردو داوینچی برای کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل شد . او باید برای تصویر خوبی ، مسیح و برای تصویر بدی ، یهودا ( که از یاران مسیح بود اما در شام آخر از دشمنان وی شد ) را می کشید . برای کشیدن مسیح ، دنبال چهره می گشت ، تا این که در مهمانی همسرایی ( آواز‌ ) به چهره جوانی برخورد که زیبا بود و خوبی در چهره اش موج می زد .

لئوناردو سریع چهره جوان را الگو برداری کرد و مسیح را کشید . مدتی گذشت ، تابلو تقریبا تمام شده بود ، اما چهره یهودا پیدا نشده بود . مسئول کلیسا به لئوناردو گفت ، باید سریع تر تابلو را تمام کند ، اما 3 سال طول کشید تا لئوناردو توانست چهره یهودا را پیدا کند . او در گوشه ای از خیابان به جوانی مست و مدهوش برخورد که بی تقوایی و بی ایمانی در چهره اش موج می زد . جوان را آوردند . چهره را الگو برداری کرد و یهودا را هم کشید . وقتی کار تمام شد ، جوان را که مستی اش رفع شده بود ، آوردند تا تابلو را ببیند . جوان با دیدن تابلو گفت : چقدر این تابلو برایم آشناست . گفتند چطور ! گفت : 3 سال پیش قبل از این که همه چیزم را از دست بدهم در گروه ارکستر مشغول فعالیت بودم که نقاشی معروف آمد و تصویر مسیح را از چهره من الگو گرفت ، ولی حالا.........................

آری این داستان نشان دهنده آن است که نیکی و بدی یک چهره دارند ، فقط بستگی به این دارد که کدامیک سر راه انسان قرار بگیرند و چهره خود را نشان دهند.

 

 

 

استخر

مرد جوان مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا

اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد.

شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه

روشن بود و همين براي شنا كافي بود.

مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون

استخر شيرجه برود.

ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي

تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و

چراغ را روشن كرد.

آب استخر براي تعمير خالي شده بود!

نوشته شده توسط پری در پنجشنبه 3 مرداد1387 و ساعت 16

 
 

 

 



یادمان باشـد اگر شـاخه گــلی را چـیدیــم

وقت پرپـر شدنش سوز و نوایی نـکـنـیم

یــادمــان بــاشـــد ســر جـــاده عـــشـــق

جز برای دل محــبــوب دعــایی نکــنــیــم

یادمان باشد از امروز خــطایی نــکـنــیــم

گر که در خویش شکستیــم صدایی نکنیم

یادمان باشـد اگر خاطــرمان تـنـها مــانــد

طلــب عــشــق ز هر بی سر و پایی نکنیم


 

 

 

 

 

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin