|
این داستان رو یکی از دوستان به اسم "آرش" برای من فرستاد که خواستم شما هم این داستان رو بخونید.جالب بود
هر شب که پری ها دور هم می نشستن و از کارای روزانه اشون می گفتن پری کوچولو که اسمش "آدا" بود رو سرزنش می کردن...می گفتن تو مثل ما بچه ها رو خوشحال نمی کنی...باهاشون بازی نمی کنی...براشون داستان نمی گی... اما "ادا" ساکت به حرفاشون گوش می داد...نگاه "ادا" پر از غم بود...همیشه تو فکر بود...پری ها بارها سعی کردن که بهش یاد بدن چی کار کنه...اخه "ادا" یه بچه پری بود... خلاصه ...کار این گروه از پری ها این بود که به یه محله ی خاصی می رفتن و با بچه ها بازی می کردن و خوشحالشون می کردن...بین اون بچه ها هم همیشه یه بجه بود که غمگین بود... یه روز که پری ها دور هم نشسته بودن و داشتن از کارای روزانشون می گفتن که یهو متوجه شدن "ادا" نیومده...همه نگران شدن...ساعتها گذشت....پری ها همه فکر می کردن شیطان سیاه ممکنه اونو گرفته باشه و واسه ی همیشه تو اون قلعش زندانی کرده... واسه ی همین یه گروه پری رو فرستادن که برن دنبال "ادا" بگردن... نزدیکهای صبح بود که اون گروه پری برگشتن ...همه پری ها با نگرانی از"ادا" پرسیدن...اما پری ها همه ساکت بودن....ساکت ساکت... تا اینکه یکیشون در حالی که اشک تو چشاش حلقه زده بود گفت:"خب...فکر می کنم همتون اون بچه غمگین رو بیاد داشته باشین..."ادا"...خب چطور می تونم بگم..."ادا" قلب کوچولوشو به اون بچه هدیه داده...اخه اون بچه قرار بوده به خاطر ناراحتی قلبیش بمیره..." حالا همه ی پری ها ساکت بودن..همون پری از زیر شنلش پیکر کوچولوی "ادا" که سفید و سرد بود رو بیرون اورد...هنوز لبخند شیرینش نشون از رضایت کاری که کرده بود رو لبای سفید و سردش نمایان بود...
|