تبليغاتX
عاشق دل شکسته
   
 

                            

 


 

هستی

اگر روزي کسي از من بپرسد     که ديگر قصدت از اين زندگي چيست


بدو گويم که چون ميترسم از مرگ     مرا راهي به غير از زيستن نيست


من آن دم چشم بر دنيا گشودم     که بار زندگي بر دوش من بود


چو بي دلخواه خويشم آفريدند     مرت کي چاره اي جز زيستن بود


من اينجا ميهماني ناشناسم     که با نا آشنايانم سخن نيست


به هر کس روي کردم ديدم آخر     مرا از او خبر او را ز من نيست


حديثم را کسي نشنيد نشنيد     درونم را کسي نشناخت نشناخت


بر اين جنگي که نام زندگي داشت     سرودم را کسي ننخواخت ننواخت


برونم کي خبر داد از درونم     که اين خاموش و آن آتشفشان بود


نقابي داشتم بر چهره آرام     که در پشتش چه توفان ها نهان بود


همه گفتند عيب از ديده ي توست     جهان را بر چه مي بيني که زيباست


ندانم اين راست گفته يا نه     ولي دانم که عيب از هستي ماست


چه سود از تابش اين ماه و خورشيد     که چشمان مرا تابندگي نيست


جهان را گر نشات زندگي هست     مرا ديگر نشاط زندگي نيست
    

نوشته شده توسط پری در شنبه 4 مهر1388 و ساعت 16

 
 

 

 

عصبانیت و قلب

 استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

نوشته شده توسط پری در شنبه 24 مرداد1388 و ساعت 16

 
 

 

 

خزان عشق

نوشته شده توسط پری در پنجشنبه 18 تیر1388 و ساعت 0

 
 

 

 

با سلامی به ارزش دوستیهای دیرینه

شرمنده که دیر امدم.


پرنده نیز عاشق بود
گهی می رفت
گهی می ماند
سپس در اوج تنهایی
گهی آواز غم می خواند
*
از این شاخه به آن شاخه
خودش را جستجو می کرد
و هر گلبرگ خوش رنگی
دلش را زیرورو می کرد
*
نه می خوردو نه می خوابید
نه می پیچید ، نه می تابید
نگاهش خسته بود اما...
به جایی دور می تازید
*

 

ومن حالا
به پشت پنجره ، تنها
برایش اشک می ریزم
و دستم را
برایش می برم بالا
و می خوانم دعا
*
اما !!
*
پرنده گفت :باید رفت
پرنده رفت
پرنده دور شد حالا
دگر اورا نمی بینم
*
پرنده خوب و صادق بود
پرنده نیز عاشق بود

...

نوشته شده توسط پری در جمعه 25 اردیبهشت1388 و ساعت 2

 
 

 

 

سال نو مبارک

سلام.من هم خواستم مثل بقیه وبلاگ ها درباره ی نوروز و پیدایش نوروز و از این جور مطلب ها بنویسم.اما دیدم خیلی تکراری شده. فقط به این جمله بسنده میکنم که

بهار بهترين بهانه برای آغاز و آغاز بهترين بهانه برای زيستن

آغاز بهار بر شما مبارک

نوشته شده توسط پری در پنجشنبه 29 اسفند1387 و ساعت 11

 
 

 

 

نکته از انجیل


در آیه ی ۳۳ مالاچ آمده است:

"او در جايگاه پالاينده و خالص کننده ي نقره خواهد نشست"
اين ايه برخي از خانم هاي کلاس انجيل خواني را دچار سر در گمي کرد.آنها نميدانستند که اين
   عبارت در مورد ويژگي و ماهيت خداون چه مفهومي ميتواند داشته باشد.از اين رو يکي از خانم ها
پيشنهاد داد فرايند تصفيه و پالايش نقره را بررسي کنند و نتيجه را در جلسه يبعدي انجيل خواني به
اطلاع سايرين برسانند.


همان هفته با يک نقره کار تمس گرفت و قرار شد او را در محل کارش ملاقات کندتا نحوه ي کار او را
از نزديک ببيند.او در مورد علت علاقه ي خود،گذشته از کنجکاوي در زمينه ي پالايش نقره چيزي نگفت.

زن انديشيد ما نيز در چنين نقطه ي داغي نگه داشته ميشويم.بعد دوباره به اين آيه که مي گفت"او در
جايگاه پالاينده و خالص کننده ي نقره خواهد نشست"فکر کرد...از نقره کار پرسيد آيا واقعاً در تمام مدتي
که نقره در حال خلوص يافتن است،او بايد آنجا جلو آتش بنشيند؟

مد جواب داد بله،نه تنها بايد آنجا بنشيند و قطعه ي نقره را نگهدارد بلکه بايد چشمانش را نيز تمام مدت
به آن بدوزد.اگر در تمام آن مدت،لحظه اي نقره را رها کند،خراب خواهد شد.

زن لحظه اي سکوت کرد.بعد پرسيد:"از کجا مي فهمي نقره کاملاً خالص شده است؟" مرد خنديد و
گفت:"خوب،خيلي راحت است.هر وقت تصوير خودم را در آن ببينم.


اگر امروز داغي آتش را احساس ميکني،به ياد داشته باش که خداوند چشم يه تو دوخته و همچنان به تو خواهد
نگريست تا تصوير خود را در تو ببيند.
"زندگي چون سکه است.تو ميتواني ان را هر جور که بخواهي خرج کني،اما فقط يک بار"

نوشته شده توسط پری در پنجشنبه 8 اسفند1387 و ساعت 16

 
 

 

 

در مطب دکتر

در مطب دکتر به شدت به صدا در آمد.دکتر گفت" در را شکستی!بیا تو"

در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید:"اقای دکتر!مادرم!"

و در حالی که نفس نفس میزد

ادامه داد:"التماس میکنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است."

دکتر گفت:"باید مادرت را اینجا بیاوری,من برای ویزیت به خانه ی کسی نمیروم.

دختر گفت:"ولی دکتر,من نمیتوانم.اگر شما نیایید او میمیرد."و اشک از چشمانش سرازیر شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود.دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد

جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.

دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد.

او تمام طول شب را بر بالین زن ماند;تا صبح که علائم بهبود در او دیده شد.

زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بو تشکر کرد.

دکتر به او گفت:"باید از دخترت تشکر کنی اگر او نبود حتما میمردی.

مادر با تعجب گفت:"ولی دکتر,دختر من سه سال است که از دنیا رفتی است!"

و به عکس بالای تختش اشاره کرد

پاهای دکتر با دیدن عکس روی دیوار سست شد

این همان دختر بود!!

فرشتهای کوچک و زیبا

نوشته شده توسط پری در سه شنبه 15 بهمن1387 و ساعت 1

 
 

 

 

به دلم موند

                                                     به دام موند يه بار يه روز يه جايي              
                                      بگي مي خوامت
                                             بگي فقط واسه من عزيزي و بس
                                      چشمتم به نامت
                                                            کاشکي تو نگاه آخر
                                      اشک رو تو چشمام ميديدي
                                                         نو چي کردي با دل من
                                      عشقمو لايق نديدي
                                                          قلب تو انگار که نشنيد
                                      التماس اون چشمامو
                                                         تو چي کردي با دل من
                                      نديدي غم صدامو 
                                             به دلم موند يه بار يه روز يه جايي 
                                       بگي مي خوامت
                                               بگي فقط واسه من عزيزي و بس
                                       چشمام به نامت
   

نوشته شده توسط پری در شنبه 21 دی1387 و ساعت 14

 
 

 

 

زندگی

عشق مرگ نيست زندگي است. سخت نيست عين سادگي است. عشق عاشقانه هاي باد وگندم است . اولين

 پناهگاه کودکي آخرين پناهگاه آدم است. زندگي زيباست حتي اگر کور باشي ؟ خوش آهنگ است حتي اگر کر

 باشي مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي؟ اما بي ارزش است اگرثانيه اي عاشق نباشي اگر مي دانستي

 دل ترک خورده ي من با ياد چشمان باراني ات شکسته تر مي شود هيچ گاه به من پشت نمي کردي اگر مي

 بيني کسي به روي تو لبخند نمي زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن

نوشته شده توسط پری در شنبه 7 دی1387 و ساعت 0

 
 

 

 

عشق ثروت موفقیت

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلو در دید

به آنها گفت:"من شما را نمی شناسم ولی فکر کنم گرسنه باشید, بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به

شما بدهم."

آنها پرسیدند:"آیا شوهرتان خانه است؟"

  

زن گفت:"نه, او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته است"

آنها گفتند:"پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم "

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت,زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

شوهرش به او گفت:"برو به آنها بگو شوهرم آمده,بفرمایید داخل"

زن بیرون رفت و آنها را به داخل خانه دعوت کرد.آنها گفتند:"ما با هم داخل خانه نمی شویم"

زن با تعجب پرسید :"چرا!؟"یکی از پیرمرد ها به دیگری اشاره کرد و گفت:"نام من ثروت است."

و به پیرمرد دیگری اشاره کرد و گفت:"نام او موفقیت است.و نام من عشق است,حالا انتخاب کنید که کدام

یک از ما وارد خانه شما شویم"

زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه

مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»

فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و

 محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»

عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا

 مي آييد؟»

پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق

 است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

  

نوشته شده توسط پری در جمعه 8 آذر1387 و ساعت 19

 
 

 

 



یادمان باشـد اگر شـاخه گــلی را چـیدیــم

وقت پرپـر شدنش سوز و نوایی نـکـنـیم

یــادمــان بــاشـــد ســر جـــاده عـــشـــق

جز برای دل محــبــوب دعــایی نکــنــیــم

یادمان باشد از امروز خــطایی نــکـنــیــم

گر که در خویش شکستیــم صدایی نکنیم

یادمان باشـد اگر خاطــرمان تـنـها مــانــد

طلــب عــشــق ز هر بی سر و پایی نکنیم


 

 

 

 

 

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin